
از وسوسه های شیطانی تا شهادت
اسماعیل از روی سنی که با دو سه ردیف بلوک ساخته بودند پرید پایین و گفت: نگران نباش خطاطیهاشو دادم به آقای قاسمی خطش حرف نداره.
حسن که به جمعشان پیوست. اسماعیل: صدایش را کلفت کرد و گفت: خسته نباشید جناب عابد التماس دعا.
حسن به گردنش ورزشی داد وگفت: حالا با این نقش عابد تو تا آخر عمر به من بگو جناب عابد.
محمد شانه بالا انداخت و گفت: چشم جناب عابد
روز اجرای تئاتر “وسوسههای شیطانی” که رسید. همه منتظر هنر نمایی اسماعیل و دوستانش بودند، هر کدامشان که به روی سن میرفت، همه انگشت به دهان نگاهشان میکردند.
چند روز بعد وقتی به اسماعیل خبر دادند تئاترشان به مرحله استانی راه پیدا کرده سر از پا نمیشناخت.
اسماعیل رفتن به جبهه را ترجیح داد. توی مسجد امام غلغله بود، انگار همهی مردم میناب آمده بودند برای بدرقهی سپاهیان محمد، دود اسپند صحن مسجد را پر کرده بود، عدهای وسط حیاط مسجد واحد گرفته بودند. همه سوار اتوبوس شدند، لپهای اسماعیل گل انداخته بود و چشم هایش از شوق برق میزد، اتوبوس با صدای صلوات حرکت کرد.
شب پیش پلک روی هم نگذاشته بود از شوق رفتن به جبهه، خیالش که راحت شد نشست صندلی کنار پنجره و چفیه اشرا انداخت روی صورتش و چشمهایش را بست. فکرش پرید توی آستانهی امام موسی بعد پروازش داد توی حسینیه داوشتی همانجا که به عشق حلقهی وسط واحد میرفتند و بزرگترها مدام سرشان غر میزدند. بعد انگار پرید توی رودخانه و تمام صورتش خیس شد چشم باز کرد. حسن آب پاشیده بود روی صورتش تا برای نماز بیدار شود..به روی خودش نیاورد، چفیه را برداشت و کشید به صورتش و پرسید: وقت نمازه ؟
محمد با شیطنت جواب داد: بله خپل خان وقته نمازه
حالش که جا آمد رو کرد به حسن و گفت: تا حالا این قدر شیرین نخوابیده بودم.
محمد که شیطنتش گل کرده بود گفت: معلوم بود داشتی خواب هفت پادشاه میدیدی.
باید برگردید عقب
رسیدند اهواز، اتوبوس پیچید توی فرعی و شهرکی که به ظاهر متروکه بود از دور خودش را نشان داد. یکی از آخر اتوبوس بلند گفت: اینجا دیگه کجاست؟!
مرد میان سالی که صندلی اول اتوبوس نشسته بود، گفت: اینجا محله تجمع نیروهاییه که از شهرهای دیگه اعزام میشن.
هوا رو به تاریکی میرفت که اتوبوس توی شهرک ایستاد، همه با صلوات پیاده شدند. یکی جلوآمد و خوش آمد گفت. اسماعیل نگاه کنجکاوش را به این طرف وآن طرف میچرخاند. صدایی نسبتا بلند او را به خودش آورد. “برادران عزیز بعد از نماز و شام همه برای تحویل لباس و پتو و اسلحه به پشتیبانی برین”.
بعد از نماز و شام جلوی اتاق پشتیبانی غلغله بود. یکی از توی پنجره داد زد: برادرها به صف وایستین و یکی یکی بیاین جلو. هوا آنقدر تاریک بود که اسماعیل فقط دو نفر جلوتر از خودش را میدید، حوصلهاش داشت سر میرفت که نوبتش شد.
صدای دلنشینی پرسید: آهای اخوی کجایی؟ بیا اینم وسایلت.
وسایل را گرفت و یکی به طرف اتاقها راهنماییاش کرد، راهروها تاریک بود و اتاقها تاریکتر، اما بگو بخند بچهها سرجایش بود .اسماعیل وارد اتاق شد و گفت: حسن کجایی تو تاریکی یک دفعه گمت کردم؟
حسن ذوق کرد و جواب داد: بیا داداش یه جای توپ برات گرفتم کنار خودم.
حسن یک گوشه از پتو را گرفت و اسماعیل گوشه دیگرش و آن را پهن کردند، آن یکی را لوله کردند برای متکا و یکی دیگرش را هم گذاشت کنارش که اگر سردش شد بیاندازد روی خودش.
پلکهای اسماعیل داشت گرم میشد و باز فکرش پریده بود توی نخلستانهای داوشتی، که بغل دستی محمد و حسن گفت: بچهها یه چیزی تو پیراهنمه داره قلقلکم میده.
حسن بلند شد و کبریتی را که توی جیبش بود در آورد و سریع روشن کرد، تا چشمش به ماری که از پیراهن دوستش داشت سرک میکشید افتاد، خشکش زد، زبانش بند آمد، به تته پته افتاد.
_ اس اس اسماعیل مارمار ماره
اسماعیل عین برق گرفتهها از جایش پرید و گفت: تکون نخور.
با خونسردی تمام سر مار را گرفت و از توی پیراهن دوستش در آورد.
سرگرمی بچههای میناب جور شده بود، اسماعیل مار را گرفته بود دستش و دور اتاق میچرخید و هرکه میدید پا به فرارمیگذاشت که بلاخره تذکرات مسئولین سروصداها را خواباند و مار هم کشته شد. اسماعیل تا صبح فکر میکرد ممکن است یک مار هم توی لباس خودش باشد. صدای اذان صبح که پیچید همه جمع شدند توی حسینیه، و بعد همه را جمع کردند توی محوطه باز جلوی حسینیه.
بشین پاشوها و از جلو نظامها شروع شد. اسماعیل با خودش فکر میکرد چه قدر سر موقع و منظم یک نفر بلند بلند اسمها را میخواند و به طرف صف راهنمایی میکرد. مسئول خواندن اسامی همچنان در حال خواندن بود که یکی از راه رسید و توی گوشش چیزی گفت و برگهای داد دستش. اسماعیل طبق معمول نگاه کنجکاوش را به این طرف و آن طرف میچرخاند و با چشم و ابرو از محمد و حسن پرسید که: چه خبره؟
با خیال راحت ایستاده بود توی صف که فرمانده کاغذ را گرفت جلوی صورتش و با تعجب پرسید: اسماعیل عبد الصمدی کیه؟. دل اسماعیل هری ریخت، با صدای لرزان گفت: منم اتفاقی افتاده؟. فرمانده سکوت کرد. اسماعیل از استرس کلافه شده بود. دلش میخواست بداند قضیه چیست. چند ساعت گذشت. فرمانده نیروها را سازماندهی وآماده رفتن کرد. اسماعیل طاقت نیاورد و گفت: یعنی چه؟ پس تکلیف من چی میشه؟
فرمانده جدی نگاهش کرد و گفت: شما باید برگردین میناب. اسماعیل آب دهانش را قورت داد، سعی کرد صدایش نلرزد و محکم گفت: چرا؟!
فرمانده با جدیت بیشتری گفت: این یه دستوره.
آشفتگی در چهرهی مهربان و دوست داشتنی اسماعیل بیداد میکرد. حسن دلش سوخت. خواست کاری بکند. رفت جلو و به فرمانده گفت: موضوع چیه؟
فرمانده که دیگر عصبانی شده بود، گفت: آقا برو بشین سرجات. حسن سماجت به خرج داد و گفت: آقا ما باهم اومدیم، اگه اسماعیل برگرده ماهم بر میگردیم.
فرمانده صدایش را بلندتر کرد و زل زد توی چشمهای حسن و گفت: خب برگردین مگه به خاطر من اومدین.
انگار یک پارچ آب یخ ریخته باشند روی حسن واسماعیل اما حسن ول کن نبود با صدایی که دیگر شبیه به التماس شده بود، گفت: حداقل دلیلشو بهمون بگین. فرمانده که کمی مهربانتر شده بود، آرام گفت: اسرار نظامیه.
اسماعیل آخرین تلاشش را هم کرد اما فایده نداشت. مرغ فرمانده یک پا داشت
- باید برگردین میناب
اسماعیل چارهای نداشت، محمد و حسن و چند نفر دیگر دورش را گرفتند، دل داریش دادند و راضیش کردند که برگردد. اسماعیل با بغض توی چشمهای محمد زل زد و گفت: آخه من با چه رویی بر گردم حسن؟ به پدر و مادرم چی بگم؟ به بچههای محله؟
خیلی دلش میخواست بداند این دستور از کجا صادر شده است. یک ماشین لندکروز آمد و اسماعیل را سوار کرد. اسماعیل با خودش فکر کرد حتما میخواهند او را برسانند ترمینال تا برگردد. اما راننده که پیرمرد مهربانی بود گفت: به من دستور دادن شما رو تا میناب برسونم.
تعجب و کنجکاوی اسماعیل بیشتر و بیشتر شد، توی راه حرف نمیزد. به میناب که رسیدند، ماشین مستقیم رفت سپاه. اسماعیل همهی بچه های سپاه را میشناخت، یکراست رفت سراغ مسئول اعزام.
در اتاقش را باز کرد و محکم کوبید به هم و با صدای لرزان گفت: این چه کاریه با من کردین؟! میخواستین آبروی منو ببرین مشکل من چی بود؟
مسئول اعزام سعی کرد اسماعیل را آرام کند اما نتوانست، فقط یک جمله دیگر گفت: این کار اطلاعات سپاهه.
اسماعیل دوید به طرف اتاق اطلاعات، سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند، چند نفس عمیقی کشید، از خالو یاد گرفته بود که هر وقت عصبانی است سه صلوات بفرستد. سه صلوات فرستاد و وارد اتاق شد.
سلام کرد و روبروی مردی که پشت میز نشسته بود ایستاد و گفت: من عبدالصمدی هستم، اسماعیل عبدالصمدی.
مرد لبخند زد و گفت: بله شمارو کاملا میشناسم. بفرمایین بشینین.
اسماعیل که کمی آرامتر شده بود، گفت: من منتظرم بشنوم جریان چیه؟ مشکل من چیه؟!
مرد تسبیح سبزش را بوسید و گذاشت روی میز، به قیافه جوان و جذاب اسماعیل نگاه کرد و گفت: جریان اینه که روی شما به عنوان یکی از مهرههای اصلی اطلاعاتی برنامه ریزی شده و تصمیم بر این بوده که در هر صورت از شما محافظت بشه، برا همین یه نامه ستاد اطلاعات زده بود که از رفتن شما جلوگیری بشه.
اسماعیل هاج و واج به صورت سبزه و محاسن جو گندمی مرد نگاه میکرد. به خودش آمد صدایش را صاف کرد و مصمم گفت: اگر من قبول نکنم چی؟ اگه نخوام مسئولیت داشته باشم؟ خب منم آدمم. اختیارم دست خودمه میخوام کنار دوستام باشم توی خط، می خوام مستقیم با دشمن بجنگم.
وآن قدر دلیل آورد و به قول مادرش زبان ریخت که زبان هم بسته شد و مجبور شدند همان روز اسماعیل را بفرستند اهواز.
منبع: شهید نیوز
نظرات شما عزیزان: